قصه ی فردا ...

در سکوت تیره ، در اعماق شب

آنچنان در باز شد ، لرزید دل

با شکوه و هیبتش در قاب در

قامتش پیدا شد و خندید دل

  ***

تا نگاه خسته اش بر من فتاد

اشک شوق مهمان این عشاق بود 

با زبان بی زبان ، در هر نگاه

داد می زد که به من مشتاق بود

  ***

آمد و آرام در پیشم نشست

حس گنگی در تن من تاب خورد

حلقه شد دستش به دور گردنم

من فرو رفتم ، مرا گرداب برد

  ***

بی خود از خویش و سراپا منفعل

بی صدا تسلیم دستانش شدم

باغ آغوشش مرا می خواند و من

با کمال میل مهمانش شدم

  ***

رخوتی در جان من جریان گرفت

من سبک گشتم ، دلم خوشحال شد

قلب من گندیدگی را پس زد و

توی سینه مثل سیبی کال شد

  ***

تا به خود باز آمدم او رفته بود

من تهی گشتم ، تهی از زندگی

دل شکست و آسمان آرام شد

در دلم مرد عادت طوفندگی

  ***

رفت و در من یک خلأ ایجاد شد

 یک خلأ با عمق و پهنایی شگرف

رفت و ماندم در کنار پنجره

غرق در آشفته رویایی شگرف

 ***

آه! ای همبستر تنهای من

یک شب دیگر مرا آغوش باش

حرف هایی دارم ای دنیای من

دم فرو بند و کمی هم گوش باش

  ***

پشت این دیوارها جا مانده ام

با تمام، ناتمامی های خویش

مانده ام در تنگنای بی کسی

ناامید از قصه ی فردای خویش

 

747565_yGzC5mhR.jpg

تو چه میفهمی حال و روز کسی را که دیگر هیچ نگاهی دلش را نمی لرزاند ... 

/ 34 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
๑۩۞۩ راز صبح ۩۞۩๑

من به مردي وفا نمودم و او پشت پا زد به عشق و اميدم هر چه دادم به او حلالش باد غير از آن دل كه مفت بخشيدم دل من كودكي سبك سر بود خود ندانم چگونه رامش كرد او كه مي گفت دوستت دارم پس چرا زهر غم به جامش كرد؟ زانچه دادم به او مرا غم نيست حسرت و اضطراب و ماتم نيست غير از آن دل كه پر نشد جايش به خدا چيز ديگرم كم نيست كو دلم كو دلي كه برد و نداد غارتم كرده، داد مي خواهم دل خونين مرا چكار آيد دلي آزاد و شاد مي خواهم دگرم آرزوي عشقي نيست بي دلان را چه آرزو باشد دل اگر بود باز مي ناليد كه هنوزم نظر به او باشد او كه از من بريد و تركم كرد پس چرا پس نداد آن دل را واي بر من كه مفت بخشيدم دل آشفته حال غافل را

๑۩۞۩ راز صبح ۩۞۩๑

تقدیم به جانبازان شیمیایی جنگ که هر روز با هر نفس هزار بار شهید می شوند چندیست جان به حجم تنت جا نمی شود هِی سرفه می کنی نفست وا نمی شود بر گُر گرفتن تـو نسیمی بر آتش است اکسیژنی که در نفست جا نمی شود گرگی گرسنه در ریه ات زوزه می کشد تعبیــر خواب گرگ بـــه رویـــا نمی شود دکتر که عکس های تو را دیده بود گفت : این زخم کهنه است ؛ مداوا نمی شود در شهر مدتیست که در پیش پای تو دیگــر بــه احترام کسی پا نمی شود این پرده های کرکره چـون پلک پنجره چندیست سمت آمدنت وا نمی شود طعنه زده به دختر تو همکلاسی اش : این سرفه ها برای تـــو بابا نمی شود امواج سینه ی تو به من یاد داده است دریا بدون مـــوج کــــه دریــا نمی شود دریای بیقرار! تـــو اسطوره نیستی!! اسطوره با مبالغه افسانه می شود جایــی کـــه عقل مانـــع پـرواز آدمــی ست عاقل تر آن کسی ست که دیوانه می شود پروانه از شراره ی آتش به هیــچ وجه "پروا" نکرده است که پروانه می شود من با تو سوختم که بدانم چه می کشی « احساس سوختن به تماشا نمی شود»

محمد نوزادی

سلام[گل] آخرین برگ سفرنامه باران اینست که زمین چرکین است...

خیلی قشنگه [دست][شوخی] این شعرا مخاطب خاص داره ؟[متفکر]

محمد

درغروب سخت دنیا یاد یاران میکنم درکویر خشک و سوزان رقص باران میکنم زندگی مرگ است و مرگ هم زندگی پس درود برمرگ و مرگ بر زندگی ... خیلی عالی [لبخند]

گلشن

یلدا واقعا عالی ی خیلی زیباس ممنونم[گل][گل][گل]

نمی خواهم ببینم شهر شیراز دلم می خواند از غم هر دم آواز میان این همه گرگ سیه رو دلم امشب هوایت کرده است، باز

فاطمه

اونـــی که زود میـــرنجــــه زود مـــیره،زود هم برمیگــــرده. ولـــی اونی که دیر میـــرنجــــه دیر میــــره، اما دیگـــه برنمیـــگرده .....

همسفر

در باور من این است که ما آدمها وقتی میسوزیم احساس را پیدا می کنیم، وقتی آتش می گیریم آواز می خوانیم و آنگاه که خاکستر می شویم شعر میگوییم … [افسوس] آپ كن همنفس [افسوس][افسوس]

مریم

توچه میفهمی حال ور وز کسی را که ... [دست][دست][دست][افسوس]