سزای عاشقی آخر همین است ...

تو نیستی تا ببینی نیستم من

ندانستی که آخر کیستم من

به اندوه غریبی خو گرفتم

تمام عمر خود را زیستم من

***

ذخیره کن صدایم را پس از این

میان خیمه ی یک یادگاری

زدم خطی به روی هر دو چشمم

نبینم بیش از اینها بی قراری

***

به دل گفتم : سزای تو همین است

که تو مهمان این خانه نبودی

به کنج سینه ام تنها نشستی

اگر چه با خودت بیگانه بودی

***

به ذهن من کنون نقشی نشسته

که می ماند به جای پای عابر

نمی دانم که آن عابر کجا رفت!

قدم هایش نخواهد رفت ز خاطر

***

برای من چه فرقی دارد آخر؟

نسیمی شاخه ای را می تکاند

دلم گنجشک روی شاخه ات بود

کسی او را ز شاخه می پراند !!

***

خیابان ها همه درالتهابند

صدای یک هیاهو در کمین است

که باید مرده ای را جا به جا کرد

سزای عاشقی آخر همین است

747565_8elP1KsV.JPG

تو چه میفهمی حال و روز کسی را که دیگر هیچ نگاهی دلش را نمی لرزاند ...

/ 0 نظر / 17 بازدید