قدم در وادی عشقت نهادم ...

 

قدم در وادي عشقت نهادم


شدم پيچك كه مي پيچد به سويي


شدم همسايه ليلا و مجنون


شدم باران كه مي بارد به جويي


...


به بامم ماه در پيراهن ابر


به دستم نور سرخ و زرد ،آری


شكوفه مي كند يادت هميشه


اتاقم پر شده از يادگاري


...


به چشمم هاله اي از برق اميد


ستاره مي درخشد در شب من


نشسته آيه هاي عاشقانه


به آوازي كه خفته بر لب من


...


شبي ديدم به دستت يك دريچه


در اين كوچه ، در اين بن بست مرموز


سوالي نقش بسته بر لب من


جوابم را ندادي تا به امروز


...


تو اي باران شبهاي بهاري


دريچه را به دستم می نشانی ؟

و از آغوش باز اين دريچه

 سلامم را به گل ها مي رساني؟


/ 0 نظر / 17 بازدید